یادمه وقتی خیلی دلم می گرفت، تنها جایی که جرائت می کردم با جسارت حرفامو بنویسم اینجا بود! هیچ وقت در تمام عمرم اینقدر راحت حرفامو ننوشته بودم! همیشه حرفام توی فکرم بودن! حتی بعد کنکور با تنها کسی که دوست داشتم درباره اش حرف بزنم وبلاگم بود...
این آخرین آپیه که توی این بلاگ می کنم! زندگی غم انگیز رو میگذارم کنار! زندگی ای که خیلی چیزا بهم یاد داد. زندگی ای که خاطراتش تا آخره عمر باهام هست و یاد گرفتم که به تلخ ترینشون بخندم!
دیگه توی این آپ برام مهم نیست که حرفام رو دوست نداشته باشی! این آپه آخرمه!
نمیدونم به خاطره گناه هام بخشیده میشم؟
به خاطره دل هایی که شکستم و به خاطره قلب هایی که گرامی نداشتم!
به خاطر پنهون کاری هایی که کردم!
به خاطره این که قلب خودم رو هم شکستم!
به خاطره سواستفاده هایی که از آدما کردم!
بخشیده میشم؟ عیب نداره! مهم اینه که این آخرین باریه که دارم تو این بلاگ آپ می کنم.
آین آخرین درد و دلمه که دارم خط خطی می کنم!
این آخرین باریه که دلی رو میشکنم و این آخرین باریه که عشقم رو انکار می کنم!
این آخرین باریه که با حسرت به رفتن آدما نگاه می کنم!
منو ببخشید اگر بدم! نبخشیدم دیگه خیالی نیست...
یکی از بهترین رفقا رو این چند وقته از دست دادم... نه! نمرده! اما شد یکی از بهترین دشمنام!
آخه کدوم آدمی میتونه به این دشمنا بی محلی کنه؟
کاش مثل قدیما، دشمنا قصد جون آدم رو می کردن!
چقدر مردن سخت شده! از وقتی که یادم میاد همیشه خوب بدبختی هارو می فهمیدم و خوب میدونستم دور و برم چه خبره. الان که می بینم هیچ دورانی طلایی نیست که آرزو کنم برگردم بهش.
زندگی غم انگیز خداحافظ...
با رامین و امین یه وبلاگ جدید زدیم! حرفامو می برم اون ور! اما نمیدونم مثل این ور درد و دلم میاد یا نه! اونجاآدرس وبلاگ:
دیگه اینجا من تنها نیستم! شدیم ما! 3 نفر که شاید بتونیم با هم یه کاره مشترک انجام بدیم!
ابن آخرین شعریه که میگذارم! (من عاشق این شعرم)
این آخرین صبحی است که
در این شهر کثیف از خواب برمی خیزم
و دنبال خورشید میگردم
چون ساختمان ها آسمان را سد کرده ند.
این آخری صبحی است که
در آب زنگار گرفته خو را می شویم
و سعی در اصلاح صورتی دارم
که حتی آن را نمی شناسم.
پایین کوچه ، موش ها در حال ورجه ورجه هستند.
می توانم بوی آشغال های در حال گندیدن را استشمام کنم
و صدای گریه ی بچه ها را در آپارتمان طبقه پایین بشنوم .
این آخرین صبحی است که
باید به این صدا گوش بدهم .
می خواهم به خانه بروم.
این آخرین صبحی است که
برای تنفس هوای سنگین تقلا می کنم.
برای شلوغی می جنگم ، از ترافیک دوری می کنم ،
و دنیا را که به خاکستری می گراید می نگرم.
این آخرین صبحی است که
قهوه ام را در حال ایستاده می نوشم ،
به غریبه هایی که فقط رویشان را برمی گردانند و به راهشان ادامه می دهند
لبخند می زنم و با آنها صحبت می کنم .
اینجا یک شهر سرد و بی روح است .
فکر می کنم هرگز با این مسایل کنار نخواهم آمد.
و از اینکه تنهایی برای ایستادگی در برابر
همه ی این مسایل تلاش کرده ام خسته ام .
این آخرین صبحی است که باید با آنها بجنگم .
می خواهم به خانه بروم.
این آخرین صبحی است
که این لباس کار روغنی را می پوشم ،
ساعت می زنم
و هر کاری که به من گفته می شود انجام میدهم
تا با همه چیز کنار بیایم.
و در حالی که بعد از ظهر کشدار را پیش رو دارم
کنار رادیویی دراز می کشم
و بوسه های دختری را
که آواز می خواند تصور می کنم.
پایین ، داخل مترو جیغ می کشند ،
درست وقتی من اینجا دراز کشیده ام و وسط رویاهایم هستم
به سقف نگاه می کنم
متحیرم که رویاها اشتباهی کجا رفتند .
این آخرین صبحی است که
به این چیزها فکر می کنم.
می خواهم به خانه بروم.
Shel Silverstein
و این هم آخرین آهنگیه که زندگیه غم انگیزم برات میذاره!
http://rapidshare.com/files/133279915/5_-_Track05.mp3.html (این رو مستقیم از آخرین پست وبلاگ سروش برداشتم)
ببخشید که آپه وبلاگم طولانی شد! دیگه مهم نیست که چشمتون درد گرفت!
چون این آخرین آپ وبلاگم بود.
